حاضرین در سایت

آمار بازدیدکننده گان


بازديد سال 1389 : 3067
بازديد سال 1390 : 36
بازديد سال 1391 : 1797
بازديد سال 1392 : 13686
بازديد ماه گذشته : 1366
بازديد هفته گذشته : 231
بازديد روز گذشته : 22
بازديد سال جاري : 1096
بازديد ماه جاري : 1096
بازديد هفته جاري : 10
بازديد امروز : 10
آمار از تاريخ:1389/4/1

لینک Rss مطالب

 
 
Mitra Global CMS
خوبی های دیگران را ببینید نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
نگارش یافته توسط سید مهدی رضوی   

در عصر یخبندان، بسیاری از جانوران یخ زدند و مردند.

خارپشتها که سختی دوران را دریافته بودند، تصمیم گرفتند تا با نزدیکی به هم، خود را حفظ کنند.

 وقتی به هم نزدیک می شدند، گرم می شدند، ولی خارهایشان زخمیشان می کرد و عذابشان می داد و وقتی از هم دور می شدند، از سرما یخ می زدند و می مردند.

 بناچار مجبور بودند انتخاب کنند:

یا خارهای دوستان را تحمّل کنند یا در تنهائی یخ بزنند و نسل شان نابود شود.

بهتر دانستند که جمع شوند و گرد هم بیایند.

آموختند با زخم های کوچک نزدیکان زندگی  کنند، چون گرمای وجودی شان ارجمندتر بود اینگونه بود که توانستند زنده بمانند.

پس:
بهترین رابطه، آن نیست که اشخاص بی عیب و نقص گرد هم بیایند.

 بلکه آن است که:

هرکس بیاموزد خوبی های دیگران را ببیند و با بدی هایش کنار  بیاید.

 
مشتی خاطره و یک "او" نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
نگارش یافته توسط سید مهدی رضوی   
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین
بگذار همانجا بماند
فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت
...
دلت را محکم تر اگر بتکانی
تمام کینه هایت هم می ریزد
و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت
...
حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند
...
کافی ست؟
نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟
حالا این دل جای "او"ست
دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا
و حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"
 
قرآن کریم نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
نگارش یافته توسط سید مهدی رضوی   

مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد ... . فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.

 مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.

 سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند ... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.

 سال ها گذشت. پدر بازگشت، ولی به جز یکی از پسرانش کسی باقی نمانده بود، از او پرسید : مادرت کجاست ؟ پسر گفت : سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم، حالش وخیم تر شد و مرد.

 پدر گفت : چرا ؟ مگر نامه ی اولم را باز نکردید ؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی فرستاده بودم! پسر گفت : نه . پدر پرسید : برادرت کجاست ؟ پسر گفت : بعد از فوت مادر کسی نبود که او را نصیحت کند ، او هم با دوستان ناباب آشنا شد و با آنان رفت .

پدر تعجب کرد و گفت : چرا؟ مگر نامه ای را که در آن از او خواستم از دوستان ناباب دوری گزیند ، نخواندید؟ پسر گفت :نه ... مرد گفت : خواهرت کجاست ؟ پسر گفت : با همان پسری که مدت ها خواستگارش بود ازدواج کرد الآن هم در زندگی با او بدبخت است. پدر با تأثر گفت : او هم نامه‌ی من را نخواند که در آن نوشته بودم این پسر آبرودار و خوش نامی نیست و من با این ازدواج مخالفم ؟ پسر گفت : نه  ...

به حال آن خانواده فکر کردم و این که چگونه از هم پاشید ، سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت. وای بر من ... ! رفتار من با كلام الله مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است! من هم قرآن را می‌بندم و در کتابخانه ام می گذارم و آن را نمی خوانم و از آنچه در اوست ، سودی نمی برم، در حالی که تمام آن، روش زندگی من است.

.
.
.
ای کاش فکر می کردیم

.
.

.

.
 .

قرآن کتابی است که نام بیش از 70 سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از 30 سوره اش از پدیده های مادی و تنها 2 سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز!

کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل قیاس نیست ... .

این کتاب از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند، لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد، جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را ــ که خواندنی نام دارد ــ دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت، از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و ... شد و چون در بیداری رهایش کردند، بالای سر در خواب گذاشتند.

و بالاخره، اینکه می بینی؛ اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار روح ارواح گذشتگانش و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد.

 
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 3
نگارش یافته توسط سید مهدی رضوی   

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل شمعدانی ها پراز رازی و زیبایی

ومن در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم

تو دریایی ترینی ، آبی وآرام وبی پایان

ومن موج گرفتاری اسیر دست طوفانم

تو مثل آسمانی مهربان وآبی وشفاف

ومن درآرزوی قطره های پاک بارانم

تو دنیای منی بی انتها وساکت وسر شار

ومن تنها دراین دنیای دوراز غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور ونامعلوم

ومن درحسرت دیدار چشمت رو به پایانم

تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر ها

ومن هم یک کبوتر تشنه  باران درمانم

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد

تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد

ومن تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم

شبست ونغمه مهتاب ومرغان سفر کرده

وشاید یک مه کمرنگ ازشعری که می خوانم

ومن امشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم

 
براي شهر بي باران دلها نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
نگارش یافته توسط سید مهدی رضوی   

براي شهر بي باران دلها
تو يعني لحظه اي باران گرفتن
تو يعني در دل پژمردگي ها
به ياد يك فرشته جان گرفتن

درآن آغاز بي پايان رويش
كه از باغ افق گل چيده بودي
از آن لحظه كه احساس دلم را
به امواج نگاهت ديده بودي
چه زيبا شبنمي از آرزو را
به روي لادن روحم نشاندي


دلت مرز عبور از آسمان بود

و من را به دل اين مرز خواندي
تو در آن سوي مرمرهاي احساس
و من در جستجوي يك بهانه
كه شايد روزي از فصل شكفتن
به تو گويم كلامي عاشقانه

كنارسايبان ديدگانت
هميشه آرزوها ارغوانيست
بدان تاصبح پر نور شكفتن
به ياد ديده تو آسمانيست

طلوع پاك ديدار تو يعني
براي لحظه اي چون ياس بودن
زمستان غريبي راشكستن
و چون آيينه با احساس بودن

 
ای حرّ دلم! سریع تصمیم بگیر نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
نگارش یافته توسط سید مهدی رضوی   

از دور تو را دیده، پسندیده امیر
ساعات ِ خطیری شده ساعات اخیر
دل دل نکن اینقدر، زمان کوتاه است
ای حرّ  دلم! سریع تصمیم بگیر

 
تنها دلم به دیدن گلدسته ات خوش است نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
نگارش یافته توسط سید مهدی رضوی   

تقدیم به امام رضا (ع):

هر روز در سکوت خیابان دور دست
روی ردیف نازکی از سیم می نشست

وقتی کبوتران حرم چرخ می زدند
یک بغض کهنه توی گلو ، داشت می شکست

باران گرفت بغض خدا هم شکسته بود
اما کلاغ روی همان ارتفاع پست

آهسته گفت: من که کبوتر نمی شوم
تنها دلم به دیدن گلدسته ات خوش است

 
اگر چشمان قلبم را ببندن نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
نگارش یافته توسط سید مهدی رضوی   

طلوع پاک دیدار تو یعنی

برای لحظه ای چون یاس بودن

زمستان غریبی را شکستن

و چون آیینه با احساس بودن

چه زیبا شبنمی از آرزو را

به روی لادن روحم نشاندی

دلت مرز عبور از آسمان بود

و من را به دل این مرز خواندی

و اینک من کنار دیدگانت

وفا را مانند گلها می شناسم

اگر چشمان قلبم را ببندن

ترا تنهای تنها می شناسم

ز تو آموختم نقاشی عشق

زتو احساس را ترسیم کردم

زتو نور امید و موج دل را

میان غنچه ها تقسیم کردم

تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار

و من تنها دراین دنیای دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

 
یا صاحب الزّمان (عج) نسخه PDF چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
نگارش یافته توسط سید مهدی رضوی   

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روز ها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها ، تنها به جرم اینکه
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروبها را از یاد برده بودم

 
Mitra Global CMS
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS